دانش بشري از سال ها پيش حواس انسان را در پنج عنوان ( بينايي ، شنوايي ، بويايي ، چشايي و لامسه ) طبقه بندي مي كند و همين حواس پنجگانه هستند كه رابطه گسترده انسان و دنياي اطراف او را شكل مي دهند .
در قسمت هاي گذشته به چند مزيت پزشكي پيرامون نظافت دست ناشي از وضو ، توجه يافتيم و اينك به نظافت صورت رسيده ايم كه آن نيز در آيه شريفه 9 از سوره مباركه مائده ، به عنوان يك فرمان لا يتغير الهي بر عموم مسلمانان واجب شده است .
در اهميت نظافت صورت شايد همين نكته كافي باشد كه چهار حس از مجموع حواس پنجگانه بشري در وابستگي كامل با صورت بسر مي برند . تماس آب كه منشأ پاكيزگي و حيات است و به صورت، علاوه بر محاسن متعددي كه از جهت برقراري تعادل ناقل هاي عصبي در بدن انسان دارد، از ديدگاه مقابله با آلودگي هايي كه ممكن است ، در چشم ، بيني ، دهان و پوست صورت و .. ايجاد بيماري كند مهم است . به خصوص كه در آب ، حين وضو ، و همچنين استفاده از شانه و مسواك ذكر شده است .
با اين كه دست قدرتمند صنع الهي ، چنان ساختمان گوش و بيني و چشم و .. را آفريده است كه خود به خود مقاومت بي نظيري در مقابل آلودگي مي كنند و روزانه بارها و بارها بدون آنكه انسان وقوفي پيدا كند ، آلودگي ها را از خود دور مي سازند ( مثلاً در گوش جريان موم ، در بيني موهاي ريز متعدد ، در چشم پلك زدن و اشك و .. ) اما چنانچه آب نيز در شستشوي صورت به كار برده شود ، ما حصل فعاليت پاك كنندگي اعضاي صورت به نتيجه خواهد رسيد.
علاوه بر اين كه حداقل 3 بار شستشوي صورت هر گونه آلودگي محيطي را نيز از آن خواهد زدود، توجه به اين نكته مهم است كه دو راه عمده ابتلا به عفونت ها ( دهاني و استنشاقي ) هر دو مربوط به محدوده صورت هستند .
در هر صورت دستور قرآن مبني بر شستن دست ها و صورت قبل از نماز با توجه به اينكه اين اعضاء معمولاً پوشانده نمي شوند ( حتي در مورد حجاب خانم ها مورد استثناء واقع شده اند وجه و كفين ) و در نتيجه با وجود اهميت آنها از نظر تمركز حس هاي پنجگانه ، در معرض آلودگي دائمي هستند ، مي تواند حاوي حكمت هاي بي شمار باشد ، كه در سطور گذشته با اختصار، به مشتي نمونه خروار اشاره شد .
روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه
سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل
جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می
کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را
توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و
رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا
بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند
ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر
زندگی خروسی
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در
آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید
که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم
مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و
جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه
عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی
از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد
متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من
هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب
همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می
برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و
عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی
خروسی، از دنیا رفت.
توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های
مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا
کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی
خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در
آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و
گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت
روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی
فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می
شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که
خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم
شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می
کردم!"
شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟!
بي تو من اسير دست آرزوهاي محالم
ياد من نبودي اما من به ياد تو شکستم
غير تو که دوري از من دل به هيچ کسي نبستم
از طرف پاییز - یلدا مبارک
صدای پای آب
در باغ مخفی خود در جستجوی گلی بی عیب هستم
در انتظار بهترین ساعات عمر خود
در باغ مخفی ام
هر چند چون برگی بر زمین می افتم
اما هنوز ایمان دارم
که تو دانه ای را در زمین می کاری
و من رشد آن را به تماشا می نشینم
نمی دانم کجا هستم
و چهره ام کجاست!
می دانم که جایی همین نزدیکی هاست
آرزو داشتم که رنگ موهایم را بدانم
اما حالا می دانم که پاسخ آن جایی در باغ مخفی پنهان هست
آنجا که گلبرگها نمی ریزند
و قلب ها به سنگ بدل نمی شوند
جایی برای متولد شدن
آنجا که نه گل سرخی کنده می شود
و نه عشقی تحقیر!
اگر در انتظار باران بنشینم که بر من بوسه زند
آیا تشنگی ام پایان خواهد یافت؟
آیا از این امتحان سر بلند خواهم گذشت؟
و اگر در انتظار رنگین کمان بنشینم
آیا آن را خواهم دید؟
یا از کنار من بی صدا خواهد گذشت؟
بدون آنکه دیده شود
یا من بتوانم آن را ببینم...
مگر آنکه معجزه ای رخ دهد
و دوباره بینا شوم
بعد از این همه گفت و شنود
هنوز ایمان دارم که زنده هستم
هر چند چکمه های زیادی از روی من می گذرند
اما آفتاب مرا می بوسد
و در آغوش خود می فشارد
من قوی هستم
و شاید هنوز فرصتی باشد
که دوباره رشد کنم
هنوز در جستجوی گلبرگی هستم که نریزد
قلبی که سنگ نشود
جایی که متولد شوم...
این باغ مخفی من است،
آنجا که گلهای سرخ نمیمیرند
و هرگز عشقی را دست کم نمی گیرند
شخصیت شناسی
آيا فردي عاطفي و احساساتي هستيد؟
1. آيا سگ يا گربهاي در خانه داريد؟ يا اگر امكانش را داشتيد اين حيوانات را در خانه نگهميداشتيد؟
بلي
خير
گاهی اوقات
2. آيا از تماشاي نمايشهاي بدون كلام (پانتوميم)، لذت ميبريد؟
بلي
خير
گاهی اوقات
3. آيا تا بحال با همسايههايتان، جر و بحث كردهايد؟
بلي
خير
گاهی اوقات
4. آيا اگر بشنويد دو نفر به هم بد و بيراه ميگويند خجالت ميكشيد؟
بلي
خير
گاهی اوقات
5. آيا از مصاحبت و مجالست با بچهها، لذت ميبريد؟
بلي
خير
نمي دانم
گاهی اوقات
6. آيا از دعواي ديگران با هم بدتان ميآيد؟
بلي
خير
گاهی اوقات
7. آيا به عنوان يك بزرگسال، گريه كردهايد؟
بلي
خير
گاهی اوقات
8. آيا افراد خاصي در اطرافتان هستند كه به شدت از آنها بيزار باشيد؟
بلي
خير
گاهی اوقات
9. آيا از مشاهده موفقيت ديگران، غبطه ميخوريد و به آنها حسادت ميورزيد؟
بلي
خير
گاهی اوقات
10. آيا در حين تماشاي مسابقات فوتبال به وجد ميآييد و هيجان زده ميشويد؟
بلي
خير
گاهی اوقات
11. آيا افراد خانواده خود را ميبوسيد و به آنها ابراز علاقه ميكنيد؟
بلي
خير
گاهی اوقات
12. آيا در فروشگاهها، با غريبهها همصحبت ميشويد؟
بلي
خير
گاهی اوقات
13. آيا به سرعت خونسردي و خويشتن داريتان را از دست ميدهيد؟
بلي
خير
گاهی اوقات
14. آيا به سرعت خجالت زده، سراسيمه و دستپاچه ميشويد؟
بلي
خير
گاهی اوقات
15. آيا تا به حال تصادف رانندگي داشتهايد كه منجر به خشم و عصبانيت شما شده باشد؟
بلي
خیر
گاهی اوقات
هر جواب بلی 2 امتیاز ..هر جواب خیر 0 امتیاز
گاهی اوقات 1 امتیاز
بين 26 تا 30 امتياز:
به شدت عاطفي و احساساتي هستيد.
بين 22 تا 25 امتياز:
خیلی عاطفي و احساساتي هستيد.
بين 18 تا 21 امتياز:
تا حدي عاطفي و احساساتي هستيد.
بين 13 تا 17 امتياز:
متعادل
بين 9 تا 12 امتياز:
تا حدي بياحساس و سرد هستيد.
بين 5 تا 8 امتياز:
خيلي بي احساس و سرد هستيد.
بين 0 تا4 امتياز:
به شدت بياحساس و سرد محسوب ميشويد.
راهنمایی اصولی دروغگویی
بهترین و مفیدترین راهنمایی که می توان برای ابنای بشر نوشت، راهنمای دروغ گفتن است؛ اما گویا تا به حال کسی چنین خودآموزی ننوشته است است. اولین دلیل این امر شاید این باشد که ابنای بشر ذاتا بلندند دروغ بگویند و از این رو نوشتن خودآموز دروغ گویی در حکم "زیره به کرمان بردن" یا "موشک بالستیک به آمریکا صادر کردن" باشد. دلیل دوم هم احتمالا وجود ندارد.
با این حال به نظر من بعضی از شاخه های دروغگویی که این فعل را خاص می کنند، احتیاج به خودآموز دارند. مثلا دروغ گویی "صادقانه" یا دروغ گویی "اصولی". چون آدم شاید ذاتا بلد باشد دروغ بگوید ولی ذاتا بلد نیست با صداقت دروغ بگوید یا یک جوری دروغ بگوید که با مواضع اصولیاش منافاتی نداشته باشد. این است که در راستای وظیفه نجات جهان با خودآموزنویسی، که خودم برای خودم تعیین کرده ام، راهنمای اصولی دروغگویی صادقانه را به شما تقدیم می کنم:
● خودمخلص بین باشید
اولین گام برای دروغگویی در این روش این است که شما معتقد باشید که آدم مخلص، پاک، مؤمن، ساده زیست، متعهد، درستکار و بسیار خوبی هستید. وقتی به این موضوع اعتقاد پیدا می کنید قاعدتا فعل شما چندان دروغ محسوب نمی شود، چراکه مگر ممکن است از یک آدم مخلص، پاک، مؤمن، ساده زیست و چه و چه دروغ سر بزند؟!
این است که اگر فاکتور های منطقی، علمی، تاریخ و حتی طبیعی با گفته های شما نمی خواند، این مشکل آن هاست. دیگران می توانند مغرض و حسود باشند، علوم ابطال پذیرند، تاریخ تحریف شده است و طبیعت هم اصلا مهم نیست.
▪ راهنمای تکمیلی: برای سرعت بیش تر در رسیدن به این مرحله از خودمخلص بینی به مدت چهل روز به آسمان ابری نگاه کنید و تصور کنید که از میان ابرها در حال نزول هستید. قطعا بعد از مدت مذکور باور خواهید کرد که آسمان پاره شده و شما که مظهر اخلاص و ایمان و پاکی و خوبی هستید- را به زمین هبه کرده است.
● اعتماد به نفس داشته باشید
هرگز در هنگام دروغ گفتن به آنچه که مخاطبان درباره شما فکر می کند فکر نکنید و همینطور هیچوقت به این فکر نکنید که آیا ادعاها و اطلا عات شما ?می گنجد? یا نه! برای رسیدن به این مرحله، همه حرفها و اظهارنظرها درباره دروغ هایتان را به حساب تعریف و تمجید و ستایش بگذارید و از آنها انرژی بیشتری برای گفتن دروغ بزرگتری بدست آورید.
برای رسیدن هرچه سریعتر به این مرحله، یک فیلتر مغزی برای خودتان بسازید و هر واقعیت را، به آن صورت که دوست دارید برای خودتان تفسیر کنید. مثلا اگر یک نفر در میان صحبت های شما گفت: ?آقا چرا این قدر دروغ می گویید، خجالت بکشید!? این حرف را به این صورت برای خودتان ترجمه کنید: ?احسنت، آفرین! عین حقیقت را فرمودید، خدا شمارا برای ما نگه دارد.?!
این فیلتر باید آنقدر نهادینه شده باشد که حتی هر ناسزایی را هم به شکل تمجید وتشویق برای شما نشان دهد.
● هر چه بزرگتر بهتر
هیچ وقت اشتباه کسانی که می خواهند راست و دروغ را با هم بیامیزند را مرتکب نشوید. این کارِ افراد بی اعتماد به نفس و بزدلی است که شجاعت و صداقت دروغ گفتن را ندارند و از کمرویی هم رنج می برند.
آدم های بزرگ کارهای بزرگ می کنند وبنابرین دروغهای بزرگی هم میگویند. ادعای راست یا دروغ ،وقتی کوچک باشد ارزش چندانی ندارد و به قدر کافی جلب توجه نمیکند؛ پس تا جایی که می توانید دروغ های بزرگتری بگوئید.
یادتان باشد بسیاری از مردم معتقدند ?تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها? واز این لحاظ، بزرگترین و بی پایه ترین دروغ های عالم هم، در میان مردمی که به ?چیزکی ? معتقدند،تا حدی باور می شود.
مثلا فرض کنیم قیمت یخ در آلاسکا طی مدت یک سال ۲۳۰ درصد رشد داشته و اسکیموها هم که هر روز با یخ ها زندگی می کنند از این موضوع عصبانی هستند.
بر طبق راهنمای "اصولی" دروغگویی "صادقانه"، اگر شما مسئول قیمت یخ در آلاسکا هستید، نباید بگوئید که "این افزایش قیمت تقصیر من نیست یا افزایش قیمت ۲۳۰ درصد نبوده و مثلا ۹۰ درصد بوده است"؛ بلکه باید کلا هر گونه افزایش قیمت یخی را انکار کنید و حتی با اعتماد به نفس فراوان خبر از کاهش بی سابقه قیمت یخ طی یک سال گذشته بدهید.
او کی؟
● حمله به جای دفاع
بهترین راه فرار حمله است و بهترین راه صداقت در دروغگویی،"صادقانه دیگران را متهم به دروغگویی کردن" است. هر جا که مجالی دست داد و دست کم هفته ای سه چهار بار تمام کسانی که به مخالفت و حتی اختلاف سلیقه با شما مشهورند را به دروغگویی متهم کنید.
این کار سه خاصیت دارد
۱) به آنها ضربه زده اید
۲)"اصولی" تر و در راستای مواضع محترمتان دروغ گفته اید
۳) یک دروغ تازه گفته اید!
● چشم در چشم
شما آدم مخلص و مومنی هستید و اعتماد به نفس فراوانی دارید، پس چه لزومی دارد موقع دروغ گفتن (تازه اگر بشود اسمش را دروغ گذاشت) سرتان را پایین بیاندازید، ناخن تان را بجوید، گوشه های لبتان را پاک کنید واز این جور کارها؟ به جای این کارها لبخند شیرینی بزنید و با صداقت زاید الوصفی در چشم مخاطبتان نگاه کنید که با شنیدن حرفهای شما مشغول شاخ در آوردن یا کف کردن هستند.
برای راحتی کار و سرعت در رسیدن به این مرحله، فرض کنید که مخاطبانتان بره (= بچه گوسفند، با قابلیت بع بع و سرتکان دادن) های خوشگلی با پشمهای فرفری هستند، که آدم دلش می خواهد بخوردشان!
در زمان های گذشته ، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینكه عكس العمل مردم را ببیند ، خودش را جایی مخفی كرد
بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند
بسیاری هم غرولند می كردند كه این چه شهری است كه نظم ندارد و حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است
با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت . نزدیك غروب ، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد
بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی كه بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد
ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد
پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:
هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسانها باشد
روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي ميکنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانوادهاي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمههاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خيلي خوب بود پدر.
- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي ميکنند؟
- بله پدر، ديدم...
- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟
- من ديدم که ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخري داريم که تا نيمههاي باغمان طول دارد و آنان برکهاي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کردهايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند؛ ايوان ما تا حياط جلوي خانهمان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي ميکنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نميشود؛ ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت ميکنند، اما آنها خود به ديگران خدمت ميکنند؛ ما غذاي مصرفيمان را خريداري ميکنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد ميکنند؛ ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن ميگفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود:
- متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!
تو اگر مدارا نکني ما را خداي ديگر کجاست ؟
يكي مي بيندش و ازش مي پرسه چرا همچين مي كني؟
ميگه مي خوام سرما بخورم. میپرسه چرا؟
ميگه اخه يه پني سيلين تو خونه دارم داره تاريخ مصرفش ميگذره
هلندي: وقتي زن خوب در خانه باشد، خوشي از در و ديوار مي ريزد.
استوني: از خاندان ثروتمند اسب بخر و از خانواده فقير زن بگير.
اما حال كه به آن دعوت شده ايم بگذار تا ميتوانيم زيبا برقصيم تا پشيمان نشويم
احتمال ديده شدن وصله ي شلوارش بيشتر مي شود. اديسون
آخر پاییز نزدیکه، و وقت ما هم محدود!
(ستاد سرشماری جوجه های آخر پاییز)
از طرف پاچه خوار مخابرات
...
"???j???"
...
چیه؟ نکنه توقع داری بتونی بخونیش؟
...
...
...
...
...
به تو چه که به یارو چی می گن؟ اگه بگن آشغالارو ببر پایین حال نداری! اما برای فضولی این همه راه میای پایین!
برات اون پایین یه SMS نوشتم. برو پایین بخونش.
...
...
...
...
...
SMS
که آخر تا به کی تاخیر و فس فس؟
اگر عقدم نخوانی سال جاری
روم تهران، شوم دختر فراری!
به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم
نه جاری ساختن سيل خون
پس تورا دوست دارم تامرك شقايق ها
چون چاي فقط زبونم رو مي سوزونه . ولي تو دلمو
چون چاي فقط زبونم رو مي سوزونه . ولي تو دلمو
چون چاي فقط زبونم رو مي سوزونه . ولي تو دلمو
ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم.
ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.
ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم.
ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم.
ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم.
ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم
خواستم برات بخرمش.
به فروشنده گفتم :اون گل چند؟
گفت:اون گل نيست........آينه ست.
درباره ی انسانها از روی سوالاتی که می پرسن قضاوت کن ..نه جواب هایی که میدن
ولتر

